Vivarium — لورکن فینگن, 2019
دههزار سال پیش انسان خانهای ساخت تا از ترس و سرگردانی نجات پیدا کند. اما اگر همان سقفی که قرار بود پناهگاهش باشد، تبدیل به زندان شود چه؟! فیلم حصار دقیقاً این پرسش را با زبانی استعاری و روان پویشی میپرسد.
فیلمِ حصار ساختهی لورکن فینگن یکی از هوشمندانهترین نمونه های استعاری سینمایی است برای آنچه در روانشناسی بالینی هر روز با آن مواجه میشویم: انسانهایی که در زندگیهایی گیر افتادهاند که خودشان انتخاب نکردهاند، نقشهایی که بر آنها تحمیل شده، و رابطههایی که زیر فشار دارند متلاشی میشوند.
جما و تام، زوج جوانی هستند که برای دیدن یک خانه به شهرکی به نام «یاندر» میروند و دیگر نمیتوانند از آن خارج شوند. یک نوزاد ناشناس در جعبهای تحویلشان داده میشود با یک پیام: بزرگش کنید تا آزاد شوید. از اینجا به بعد، یک فروپاشی تدریجی روانی آغاز میشود که هشت تم روانشناختی اصلی از آن قابل استخراج است.
این فیلم نه فقط یک فیلم دلهره آور (که حتی ضعفهای سینماییای هم دارد)، بلکه یک پروندهی بالینی تمامعیار است. از رویکرد روانپویشی تا اگزیستانسیال، از نظریهی دلبستگی تا سیستمهای خانواده، و از معنادرمانی تا روانشناسی خود، همه در این فیلم حاضرند.
طبیعت اینه. اوضاع همینه که هست و همین هم خواهد بود.
— جما، فیلم حصار (۲۰۱۹)فینگن با استفاده از استعارهی زیستشناختی، پرندهی کوکو که تخمش را در لانهی دیگران میگذارد، از همان دقیقهی اول فیلم به ما میگوید: آنچه قرار است ببینید، داستان انگلوارگی است. انگلوارگی در سطح هستیشناختی. موجودی بیگانه وارد زندگی دو نفر میشود و آنها را از درون میخورد.
اما نکتهی عمیقتر این است که این استعاره فقط دربارهی فیلم نیست. این استعاره دربارهی زندگی است. دربارهی هر انسانی که نقشی را بازی میکند که انتخاب نکرده. دربارهی هر رابطهای که فرم و شکل دارد اما جان ندارد. دربارهی هر خانهای که ظاهرش ایدهآل است اما درونش پوچ.
روی هر بخش بزنید تا تحلیل کامل با نقلقول و ارجاع نظری باز بشه.
فیلم با استعارهی پرندهی کوکو آغاز میشود: موجودی که تخم را در لانهی دیگری میگذارد و میزبان مجبور است جوجهی غریبه را بزرگ کند. جما دقیقاً در همین وضعیت قرار میگیرد. وینیکات در نظریهی خودِ کاذب توضیح داد وقتی محیط از فرد میخواهد نقشی را بازی کند که با هستهی وجودش همخوان نیست، یک لایهی دفاعی شکل میگیرد. جما مادر نیست اما مجبور است مادری کند. از سوی دیگر اروین یالوم چهار دغدغهی غایی بشر را مطرح کرد: مرگ، آزادی، انزوا و بیمعنایی. فیلم حصار هر چهار دغدغه را همزمان فعال میکند.
وقتی محیط از ما نقشی را بخواهد که مال ما نیست، یک هویت جعلی میسازیم تا دوام بیاوریم. جما مجبور است مادر باشد بدون اینکه مادر بودن را انتخاب کرده باشد.
مارتین مشاور املاک میگوید: «خیلی از خانهها بنظر میاید که ایدهآلند. اما این خانه واقعاً ایدهآل است.» و اضافه میکند: «شمارهی نُه یک خانه برای شروع زندگی نیست. این خانه برای همیشه است.» فروید در مقالهی ناآشنای آشنا اضطرابی را توصیف کرد که وقتی چیزی آشنا به طرز غریبی ناآشنا میشود ایجاد میگردد. خانهی شمارهی نه همان اونهایملیش (اضطراب یا پریشانی شگفت آور) در تعبیر فرویدی است: خانهای که باید "هایم" یعنی آشنا باشد اما "اونهایم" شده، یعنی ناخانه و رعبآور. جما وقتی به ابرها نگاه میکند میگوید: همهی ابرهای اینجا شکل ابرند! ابرهای کوچولوی کامل، خیلی حال بهمزن. این دقیقاً همان مفهوم درهی عجیب ماساهیرو موری است: وقتی چیزی به طرز ناراحتکنندهای شبیه واقعیت است اما واقعی نیست.
وقتی چیزی ظاهراً آشناست اما حسی غریب و ناراحتکننده ایجاد میکند، با پدیدهی ناآشنای آشنا مواجهیم. شهرک یاندر خانهای است که همهچیز دارد اما هیچچیز واقعی نیست.
بچهی بیگانه مدام جما را مادر صدا میزند و جما مدام رد میکند: «من مادر تو نیستم.» این جمله در طول فیلم بارها تکرار میشود تا جایی که جما فریاد میزند: «من مادر لعنتی تو نیستم.» آدریِن ریچ در کتاب از زن زاده شده بین مادری به عنوان تجربهی شخصی و مادری به عنوان نهاد اجتماعی تمایز قائل شد. جما مظهر تحمیل نهادی مادری است. از منظر نظریهی دلبستگی، جان بالبی نشان داد پیوند مادر و کودک باید ارگانیک و اختیاری باشد. وقتی تحمیلی باشد، نتیجه نه دلبستگی ایمن بلکه رابطهای آکنده از اضطراب و تنفر است. دردناکترین دیالوگ فیلم از تلویزیون پخش میشود: «تو یک مادری. کسی که پسرش را برای دنیا آماده میکند. یک مادر بعدش چه میکند؟ میمیرد.»
وقتی جامعه از زن انتظار مادری دارد فارغ از اینکه آمادگی دارد یا نه، مادرشدن از تجربه به زنجیر تبدیل میشود. جما مجبور است مادر باشد اما تمام وجودش فریاد میزند که نیست.
تام از نقطهای به بعد شروع میکند به کندن زمین حیاط. روز و شب، بیوقفه. وقتی جما میپرسد چرا، میگوید: «باید یک جایی ته داشته باشه. باید به یک جایی برسه.» و وقتی جما میخواهد کمک کند، تام نمیگذارد: «این یک کاریه که از دستم برمیاد، خواهش میکنم بگذار این کار رو بکنم.» آلفرد آدلر در روانشناسی فردنگر توضیح داد وقتی احساس حقارت جبران نشود، به جبران افراطی منجر میشود. تام دیگر برای زندگی فرار نمیکند، بلکه برای حفظ حس عاملیت. آنا فروید این را عملزدگی نامید: وقتی اضطراب غیرقابلتحمل میشود، فرد آن را به جای کلام به عمل ترجمه میکند. مارتین سلیگمن هم در نظریهی درماندگی آموختهشده نشان داد وقتی فرد بارها ناکام میشود، تلاشش هدف خود را از دست میدهد.
وقتی آدمها حس میکنند هیچ کنترلی بر زندگیشان ندارند، دست به کارهای تکراری و بیهدف میزنند. نه برای رسیدن به جایی، بلکه فقط برای اینکه حس کنند هنوز وجود دارند.
تام و جما در ابتدای فیلم زوج جوان عاشقی هستند اما یاندر (همین مکان نا آشنا) آنها را میشکند. تام سرزنش میکند: «اگر تو به هر خانهی دیگهای نه نگفته بودی، اینجا گیر نیفتاده بودیم.» جما واکنش نشان میدهد: «پس من مقصرم؟» و تام عقب میکشد: «متأسفم جم، فقط این مکان داره دیوونهام میکنه.» جان گاتمن در تحقیقاتش در آزمایشگاه عشق دانشگاه واشنگتن، چهار سوارکار آخرالزمان را شناسایی کرد: انتقاد، تحقیر، موضع تدافعی و سنگاندازی عاطفی. هر چهار الگو در این فیلم فعال میشود. موری بوئن هم در نظریهی سیستمهای خانواده مفهوم بریدگی عاطفی را مطرح کرد: تام در تنهایی فرو میرود و جما با بچه تنها میماند.
وقتی فشار بیرونی روی یک رابطه سنگین میشود، اولین چیزی که آسیب میبیند ارتباط عاطفی است. زوجها به جای تکیه کردن به هم، شروع میکنند به سرزنش، سکوت و فاصله.
یاندر استعاره از یک جهان پوچگرای محض است. تام و جما بارها تلاش میکنند فرار کنند و بارها به همان نقطهی شروع برمیگردند: «باز لعنتی شمارهی نه.» «فقط ادامه داره و ادامه داره و ادامه داره.» غذا مزه ندارد: «بیمزه.» هوا صدا ندارد: «هیچوقت همچین سکوتی نشنیده بودم.» آلبر کامو در افسانهی سیزیف نوشت باید سیزیف را خوشبخت تصور کرد. اما ویواریوم (همین فیلم) میپرسد: واقعاً؟ ویکتور فرانکل در انسان در جستجوی معنا نوشت انسان هر رنجی را تحمل میکند به شرطی که معنایی در آن ببیند. اما یاندر حتی معنا هم ندارد. فرانکل در آشویتس به بقا معنا بخشید. در یاندر حتی بقا بیمعناست.
وقتی تلاش هیچ نتیجهای ندارد و هر روز مثل دیروز تکرار میشود، آدم وارد پوچی میشود. فرق پوچی با ناامیدی این است که در پوچی حتی امید به ناامیدی هم نیست.
تام در ماشین بوی واقعی حس میکند: «بوی خوبیه. فقط داشتم... استنشاقش میکردم... وانمود میکردم که خانهام.» و در لحظهی مرگ میگوید: «احساس میکردم خانهام... به خاطر تو.» جما جواب میدهد: «من الان خانهام.» گاستون باشلار در بوطیقای فضا خانه را نماد ناخودآگاه و اولین جهان آدمی تحلیل کرد. در یاندر خانه جهان است اما جهانی بسته و بدون رویا. الیزابت کوبلر-راس پنج مرحلهی سوگ را توصیف کرد: انکار، خشم، چانهزنی، افسردگی و پذیرش. تام و جما از انکار (فکر فرار) تا خشم (آتش زدن) تا چانهزنی (بزرگ کردن بچه) تا افسردگی (حفره) عبور میکنند. اما پذیرش شاید هیچوقت نمیرسد.
خانه فقط یک آدرس نیست. خانه یک احساس است. وقتی آن احساس را از دست میدهیم، سوگ خانه شروع میشود. تام خانهاش را نه در مکان، بلکه در جما پیدا کرده بود.
بچهی بیگانه مؤدب است. میگوید ممنون. میگوید شببخیر مادر. اما وقتی جما میپرسد آیا طعنه میزنی، بچه جواب میدهد: «نه. داشتم مؤدبانه رفتار میکردم.» جما میپرسد: «چرا مؤدبانه رفتار میکنی؟ از ترسه؟» و بچه میگوید: «احتمالاً.» تام از همان ابتدا میگوید: «اون یک پسر نیست.» و اصرار میکند: «اون. نه او. دیگه نگو او.» سیمون بارون-کوهن در کوردلی ذهن نشان داد توانایی درک حالات ذهنی دیگران یکی از اساسیترین تواناییهای شناختی بشر است. بچهی در این فیلم رفتار را تقلید میکند اما ذهن دیگری را نمیفهمد. هاینز کوهوت هم همدلی را اکسیژن روان نامید و معتقد بود بدون آن رشد روانی ممکن نیست.
تقلید رفتار با فهمیدن فرق دارد. میشود مؤدب بود بدون اینکه احترام را فهمید. میشود گفت متأسفم بدون اینکه تأسفی حس کرد. این تفاوت بین تقلید عاطفی و همدلی واقعی است.
من احساس میکردم خانهام...— تام در آخرین لحظات زندگیاش، فیلم حصار
به خاطر تو.
چیزهایی که از دل تحلیل این فیلم بیرون اومد — برای هرکسی که میخواد آدمها رو بهتر بفهمه.
خیلی از مراجعان مثل جما هستند: نقشی را بازی میکنند که خودشان انتخاب نکردهاند. مادری که نمیخواسته مادر شود، پسری که مجبور شده کسبوکار خانوادگی را ادامه دهد. تشخیص این الگو اولین گام درمان است.
مراجع: من دارم از دستش دیوونه میشم. هر روز صبح بیدار میشم و حس میکنم این زندگی مال من نیست. درمانگر: وقتی میگی «این زندگی مال من نیست»، منظورت اینه که خودت انتخابش نکردی؟ مراجع: دقیقاً. انگار یه نفر دیگه تصمیم گرفته و من فقط دارم اجرا میکنم. درمانگر: اون «یه نفر دیگه» کیه؟ بیا با هم ببینیم این نقشنامه رو کی نوشته.
تام میکَند، نه چون فکر میکند به جایی میرسد، بلکه چون تنها کاری است که حس عاملیت بهش میدهد. در اتاق درمان با مراجعانی مواجهیم که مدام مشغولند: ورزش افراطی، کار بیش از حد، پاکسازی وسواسی خانه. نه برای هدف، بلکه برای فرار از بیقدرتی.
مراجع: من هر شب تا ساعت دوازده شب کار میکنم. آخر هفتهها هم. درمانگر: چی میشه اگه کار نکنی؟ مراجع: [سکوت طولانی] نمیدونم. فکر کنم... میترسم. درمانگر: از چی؟ مراجع: از اینکه بفهمم هیچی تغییر نمیکنه. درمانگر: یعنی تا وقتی داری بی نهایت کار میکنی، لازم نیست با این حقیقت روبرو بشی؟
جما نمیتواند بچه را رها کند حتی وقتی میداند عامل اسارتش است. چون خوب بودن برایش هویت است نه انتخاب. در بالین، مراقبانی هستند که از شدت فرسودگی در حال نابودیاند اما نمیتوانند کمک بخواهند چون احساس گناه اجازه نمیدهد.
مراجع: من نمیتونم مامانم رو تو خونهی سالمندان بذارم. این کار غیرانسانیه. درمانگر: کی گفته غیرانسانیه؟ مراجع: خودم. یعنی... همه. درمانگر: بیا یه لحظه از «همه» فاصله بگیریم. تو الان چه حسی داری؟ مراجع: خستهام. خیلی خستهام. درمانگر: مراقبت از دیگری وقتی ارزشمنده که مراقب خودش هنوز سرپا باشه.
وقتی فشار بیرونی روی رابطه سنگین میشود، اولین چیزی که آسیب میبیند ارتباط عاطفی است. زوجها اغلب میآیند و میگویند ما دیگه حرفی نداریم. مسئله حرف نداشتن نیست. مسئله این است که سیستم ارتباطیشان زیر فشار شکسته.
مراجع زن: ما دیگه اصلاً حرف نمیزنیم. مراجع مرد: چی بگم؟ هر چی میگم بدتر میشه. درمانگر: به نظر میاد هر دوتاتون دارید از یه چیزی فرار میکنید. نه از هم، از یه درد مشترک. بیاید ببینیم اون درد مشترک چیه.
یکی از تمرینهای بالینی قدرتمند: از مراجع بخواهید خانه را تعریف کند. نه آدرس، نه ملک. خانهی واقعی. آنچه وقتی میگویید خانه احساس میکنید.
درمانگر: وقتی میگی «خانه»، اولین تصویری که میاد جلوی چشمت چیه؟ مراجع: [سکوت] ... بوی قهوه و چای و دمنوش. صبح. وقتی هنوز کسی بیدار نشده. درمانگر: خانه برای تو بوی سکوت و آرامش میده. آیا الان اون سکوت رو داری؟ مراجع: نه. سکوت من الان از جنس تنهاییه. درمانگر: بیا امروز تفاوت این دو سکوت رو بررسی کنیم.
بچهی فیلم حصار مؤدب است اما هیچکدام از رفتارهایش واقعی نیست. در عمل بالینی گاهی با مراجعانی یا حتی درمانگرانی مواجه میشویم که رفتارهای همدلانه را تقلید میکنند بدون اینکه واقعاً همدلی داشته باشند. کارل راجرز آن را همدلی دقیق نامید و تأکید کرد که همدلی واقعی یک حالت وجودی است نه فقط مهارت.
درمانگر (به خودش): آیا من الان واقعاً دارم این مراجع رو میفهمم، یا فقط دارم جملات همدلانه تکرار میکنم؟ آیا حضور من در این اتاق واقعی است یا مثل ابرهای یاندر، فقط شکل یک حضوره؟
شمارهتون رو بذارید تا هر اپیزود جدید رو زودتر از بقیه بشنوید.
دیدگاه و تجربه بالینی خود را با ما به اشتراک بگذارید