اپیزود 5 — تحلیل و اجرا: پیمان شیرپور

پدر و زمانی که گم می‌شود

The Father — فلوریان زلر, 2020

مردی هشتادوسه ساله ساعتش را گم کرده و دوباره باز هم گمش کرده! اما این تنها یک ساعت نیست، این تمام آن نخی است که گذشته را به حال و حال را به فردا می‌دوزد. در این اپیزود، از داخلِ ذهنی که در حال فروپاشی است، (فیلم پدر ساخته‌ی فلوریان زلر) هشت رویکرد بالینی را بررسی میکنم.

در این اپیزود، فیلم «پدر» The Father ساخته فلوریان زلر را از 8 رویکرد روان‌شناختی می‌خوانیم. تحلیل روان‌شناختی فیلم پدر اثر فلوریان زلر با تمرکز بر زوال عقل، شخص‌بودگی، داغ مبهم، دلبستگی و فروپاشی زمان در پادکست پرده‌خوان.
اطلاعات اپیزود
مدت ۵۸:۲۰
رویکردها 8 رویکرد
ارجاعات 17
نقل‌قول 12
سطح پیشرفته
زوال عقل آلزایمر شخص‌بودگی داغ مبهم نظریه دلبستگی
مقدمه

وقتی ذهن، خانه‌ی خودش را گم می‌کند

زوال عقل در سینما معمولاً از زاویه بیرونی تبدیل به روایتِ فیلم می‌شود. دوربینی که بیمار را از دور تماشا می‌کند یا خانواده‌ای که در گفت‌وگو از اوی بیمار حرف می‌زنند یا حتی پزشکی که تشخیصی میدهد. اما فلوریان زلر در اولین فیلم بلندش یعنی پدر، تصمیمی رادیکال و متفاوت گرفت: دوربین را داخل سر بیمار گذاشت.

آنتونی هاپکینز در نقش مردی به همین نام بازی می‌کند که آرام آرام از خانه، از زمان و حتی از دختر خودش بیگانه می‌شود. اما تماشاگر هرگز درباره‌ی آنتونی چیزی نمی‌بیند، تماشاگر در نقش یا به‌جای آنتونی چیزی می‌بیند. آپارتمان جابه‌جا می‌شود، چهره‌ها عوض می‌شوند، رنگ دیوارها از زرد به سمت آبی می‌رود، و صحنه‌ی مرغ سوخاری بارها تکرار می‌شود. این ها خطا نیستند، این تجربه‌ی زیسته‌ی یک ذهنِ در حال فروپاشی است.

زلر خودش گفته که در پانزده‌سالگی پدربزرگ و مادربزرگش را از این بیماری از دست داده و سال‌ها با خودش فکر می‌کرد چطور می‌شود این تجربه را به تماشاگر منتقل کرد، نه فقط آن را توضیح داد. پاسخش یک نمایشنامه شد و بعد، فیلمی که پنج اسکار نامزد شد و دو تا هم برد. اما این اپیزود درباره‌ی جوایز نیست. درباره‌ی این است که چرا این فیلم برای روان‌شناسی بالینی، اتاق درمان، خانواده‌درمانی و حتی برای آموزش هرکسی که با سالمندان کار می‌کند، یک متن ضروری است.

"

ساعتم رو گم کردم. باز هم گمش کردم.

— آنتونی، فیلم پدر (۲۰۲۰)

این جمله، که بارها در فیلم تکرار می‌شود، کلید همه‌چیز است. آنتونی فقط یک شیء فلزی به نام ساعت را روی مچ دستش گم نکرده. چیزی به نام زمان را گم کرده. ساعت برای او همان چیزی است که برای ما تقویم روزانه است نوعی برنامه ریزی و حسِ این‌که الان کجا باید بود. وقتی او می‌گوید «ساعتم را دزدیده‌اند»، در واقع دارد می‌گوید «زمان از من دزدیده شده». البته واقعیت همه از جمله من گاهی این تجربه را داریم!

ادموند هوسرل (Edmund Husserl) و پدیدارشناسانِ پس از او نشان دادند که زمانِ زیسته یک خط مستقیم و برابر نیست. زمان یک ساختار سه‌لایه است: یادسپاری (گذشته‌ای که هنوز با ماست)، اکنون، و پیش‌آگاهی (آینده‌ای که در انتظارش هستیم). در زوال عقل، نه گذشته پاک می‌شود و نه آینده. آن نخی که این سه را به هم می‌بافد، از هم می‌گسلد. آنتونی نه فراموش‌کار است، نه گیج. او در زمانی زندگی می‌کند که دیگر متصل و پایدار نیست.

در این اپیزود، با هشت رویکرد متفاوت پدر را می‌خوانیم. از پدیدارشناسی زمان هوسرل و مینکوفسکی، تا نظریه‌ی شخص‌بودگی تام کیتوود، تا داغ مبهم پاولین باس (Pauline Boss)، تا نظریه‌ی دلبستگی بولبی (John Bowlby) در دوران پایانی عمر. و در پایان، پنج درس بالینی برای اتاق درمان، برای کسانی که با بیمار زوال عقل و خانواده‌اش کار می‌کنند.

تحلیل

8 محور تحلیل روان‌شناختی

روی هر بخش بزنید تا تحلیل کامل با نقل‌قول و ارجاع نظری باز بشه.

۰۱

ساعت گم‌شده و فروپاشی زمان

پدیدارشناسی زمان · هوسرل، مینکوفسکی، فوکس

فیلم با ساعت گم‌شده شروع می‌شود و با ساعت گم‌شده پایان می‌یابد. اما این تکرار، یک سکانس ابتدایی و یک سکانس انتهایی نیست؛ این کلید روان‌شناختی کل فیلم است. ادموند هوسرل در پدیدارشناسی آگاهیِ درون-زمانی توضیح داد که زمان زیسته از سه لایه ساخته شده: یادسپاری، اکنون، و پیش‌آگاهی. این سه لایه همیشه هم‌زمان در ذهن حاضرند. وقتی به موسیقی گوش می‌دهیم، نتِ قبلی هنوز در ذهن ما می‌چرخد و ما نتِ بعدی را پیشاپیش حدس می‌زنیم.
یوژن مینکوفسکی روان‌پزشک، در "زمان زیسته" این مفهوم را به روان‌پزشکی آورد و نشان داد که در بیماری‌های روانی، یکی از این لایه‌ها می‌تواند فرو بریزد. در زوال عقل، آن چه از هم می‌گسلد، نخِ پیوند این سه لایه است. توماس فوکس در مقاله‌ی ۲۰۲۰ خود، بدن‌مندی (embodiment یا جسمانیت) و هویت شخصی در زوال عقل، می‌گوید بیمار زوال عقل هنوز در زمان است، اما در زمانی که دیگر بافته نیست. البته میدانم این مفهوم گاهی پیچیده می‌شود و باید به مرور با آن آشنا شد. آنتونی نمی‌داند ساعت چند است، چه روزی است، در کدام سالگرد است. اما این فقط فراموشی نیست. او الان ساعتی را می‌جوید که در گذشته داشت، چون گذشته و حال برایش به هم چسبیده‌اند. ساعت برای او آخرین لنگرگاه زمان است.

ساعتم رو گم کردم. باز هم گمش کردم.
ادموند هوسرل، پدیدارشناسی آگاهی درون-زمانی (۱۹۲۸/۱۹۹۱). البته اطمینان از وجود ترجمه فارسی این متن خاص ندارم. یوژن مینکوفسکی، زمان زیسته (۱۹۳۳). اطمینان از وجود ترجمه فارسی این را هم ندارم. توماس فوکس، «بدن‌مندی و هویت شخصی در زوال عقل»، فصلنامه پزشکی، مراقبت سلامت و فلسفه، سال ۲۰۲۰، شماره ۲۳، صفحات ۶۶۵ تا ۶۷۶.Husserl, Phenomenology of Internal Time-Consciousness (1928); Minkowski, Lived Time (1933); Fuchs, Embodiment and Personal Identity in Dementia, Med Health Care Philos 23(4) (2020)
به زبان ساده

زوال عقل صرفاً فراموشی نیست. پاره‌شدن نخی است که گذشته، حال و آینده را به هم می‌دوزد. آنتونی ساعتش را گم نکرده، مرجع زمان را گم کرده.

۰۲

آپارتمان به‌مثابه شخص: وقتی لوکیشن بی‌معنا می‌شود

پدیدارشناسی بدن · مرلوپونتی

زلر در گفت‌وگو با مجله‌ی اسکریپت توضیح داده که تمام فیلم در یک لوکیشن واحد ساخته شده، اما این لوکیشن در طول فیلم به تدریج تغییر می‌کند: کاشی آشپزخانه، رنگ دیوار، ترتیب اتاق‌ها. تماشاگر متوجه نمی‌شود تا یک‌باره می‌فهمد این آپارتمان همان فرم اولیه نیست.
موریس مرلوپونتی (Maurice Merleau-Ponty) در پدیدارشناسی ادراک می‌گوید ما در فضا زندگی نمی‌کنیم، فضا را در امتداد بدن خود می‌سازیم. آپارتمانِ من، ادامه‌ی بدنِ من است. می‌دانم چند قدم تا دستشویی است، می‌دانم در تاریکی کلید چراغ کجاست، می‌دانم در کدام کشو چاقو هست. این دانستن، نه با حافظه‌ی روایی، که با حافظه‌ی بدنی در من ساکن است.
وقتی آنتونی می‌گوید «این آپارتمانِ منه»، و دخترش می‌گوید «نه بابا، این آپارتمانِ منه»، یک نزاع ساده‌ و حقوقی مالکیت در جریان نیست. آنتونی دارد بدن گسترده‌اش را از دست می‌دهد. هر آپارتمانی که در بیاندازندش، یک تنِ بیگانه است. تصادفی نیست که در صحنه‌های پایانی، وقتی به خانه‌ی سالمندان منتقل می‌شود، می‌گوید «من مامانم رو می‌خوام». نه فقط مادر بیولوژیک، بلکه آن آغوش نخستینی که اولین خانه بود.

این آپارتمانِ منه. شما اینجا چه می‌کنید؟
موریس مرلوپونتی، پدیدارشناسی ادراک، ترجمه‌ی محمدرضا ابوالقاسمی، نشر چشمه. Merleau-Ponty, Phenomenology of Perception (1945)
به زبان ساده

ما در فضا زندگی نمی‌کنیم، فضا را به امتداد بدن خود می‌سازیم. وقتی دیوارها جابه‌جا می‌شوند، انگار اعضای بدن جابه‌جا شده‌اند.

۰۳

توهم سرقت: شرم بدل به خشم

روانکاوی · فروید، فیلیپس

یکی از علائم رایج زوال عقل، که طبق فیلم در راهنمای انجمن آلزایمر و مؤسسه ملی سالمندی آمریکا هم بر آن تأکید می‌شود، توهم سرقت است. بیمار اصرار دارد که چیزی از او دزدیده شده. ساعت، عینک، عکس، پول. در فیلم، آنتونی بارها مراقب‌ها را به دزدیدن ساعتش متهم می‌کند. حتی صحنه‌هایی هست که خودش ساعت را پنهان می‌کند و بعد فراموش می‌کند.
روانکاوی این پدیده را به‌مثابه‌ی یک دفاع روانی می‌خواند. زیگموند فروید در سوگ و مالیخولیا توضیح می‌دهد که گاهی چیزی که نباید درون من پذیرفته شود، به بیرون افکنده می‌شود. آدام فیلیپس، روانکاو معاصر می‌گوید که خشم اغلب صورتکی است که شرم بر چهره می‌زند.
آنتونی نمی‌تواند به خود بگوید «من ساعتم را خودم گم کرده‌ام، چون ذهنم دیگر کار نمی‌کند». این پذیرش، فروپاشی شخص است. ساده‌تر آن است که خشم را به بیرون پرتاب کند: تو دزدیدی. این نه دروغ است، نه خباثت. این یک ساختار محافظتی است که آخرین لایه‌ی شخص‌بودگی (personhood) (شخص‌بودگی یعنی “شخص محسوب شدن”؛ نه صرفاً زنده بودن) را نگه می‌دارد. درمانگری که این را بفهمد، دیگر با بیمار وارد بحث نمی‌شود.

اون ساعتمو دزدیده. خودم دیدم.
زیگموند فروید، «سوگ و مالیخولیا» (۱۹۱۷). ترجمه‌های فارسی پراکنده موجود است. آدام فیلیپس، آثار جمعی درباره‌ی شرم، خشم و دفاع‌های روانی، انتشارات بسیار فاربر و گرَنتا.Freud, Mourning and Melancholia (1917); Phillips, On Kissing, Tickling, and Being Bored (1993)
به زبان ساده

متهم کردن دیگران به دزدی، آسان‌تر از پذیرفتن این است که خودِ ذهن، گم‌کرده‌ی خود است. شرم به خشم تبدیل می‌شود تا شخص نشکند.

۰۴

شخص‌بودگی: «من خیلی باهوشم»

مراقبت شخص‌محور · تام کیتوود

تام کیتوود، روان‌شناس بریتانیایی، با کتاب بازاندیشی در زوال عقل: شخص در مرکز در سال ۱۹۹۷ کل ادبیات مراقبت از زوال عقل را دگرگون کرد. تا پیش از او، بیمار زوال عقل را با فهرستی از ازدست‌رفتگی‌ها توصیف می‌کردند: حافظه از دست رفته، توجه از دست رفته، شناخت از دست رفته. کیتوود گفت این، روان‌شناسی اجتماعی بدخیم است. شخص پیش از آنکه «بیمار» باشد، شخص است. و شخص‌بودگی، نه یک ویژگی فردی، بلکه یک پدیده‌ی رابطه‌ای است.
در یکی از تأثیرگذارترین صحنه‌های فیلم، آنتونی به مراقبی که آمده تا با او دوست شود می‌گوید: «من خیلی باهوشم. می‌دونی؟» این جمله، که می‌تواند مغرورانه به نظر برسد، در واقع یک التماس است. آنتونی دارد التماس می‌کند: «منو هنوز یک آدم ببین. منو هنوز کسی ببین که حرف داره.» مراقب پاسخ می‌دهد: «می‌دونم آقای آنتونی، می‌دونم.» این پاسخ، در زبان کیتوود، یعنی اعتباریابی شخص‌بودگی.
در نقطه‌ی مقابل، آنه (دختر آنتونی) و همسرش پل (یا بیل، بسته به اینکه کدام نسخه از واقعیت در ذهن آنتونی فعال است) گاهی او را نمی‌بینند. درباره‌ی او در حضورش حرف می‌زنند. این، آن روان‌شناسی اجتماعی بدخیم است که کیتوود از آن می‌گفت، نه از سر بدی، بلکه از سر خستگی.

من خیلی باهوشم. می‌دونی؟ خیلی.
تام کیتوود، بازاندیشی در زوال عقل: شخص در مرکز، انتشارات اوپن یونیورسیتی، ۱۹۹۷. اطمینان از وجود ترجمه فارسی این کتاب ندارم، ولی مفاهیم اصلی آن در منابع روان‌شناسی سالمندان منعکس شده‌اند.Kitwood, Dementia Reconsidered: The Person Comes First (1997)
به زبان ساده

بیمار زوال عقل پیش از آنکه «بیمار» باشد، شخص است. شخص‌بودگی نه با نشانه‌ها بلکه با رابطه نگه‌داشته می‌شود. این جمله، التماس برای دیده‌شدن است.

۰۵

لوسی، دختر غایب: سوگی که برمی‌گردد

روانکاوی سوگ · فروید، après-coup

در فیلم، چندین بار آنتونی از دختر دیگرش، لوسی، حرف می‌زند. می‌گوید لوسی نقاش بود، می‌گوید لوسی قرار بود بیاید، می‌گوید چرا لوسی دیگر نمی‌آید. آنه، دختری که جلوی چشم اوست، با تأنی پاسخ می‌دهد.
تماشاگر فقط در یکی از آخرین صحنه‌ها از زبان مراقبی به نام لورا می‌فهمد که لوسی در یک حادثه از دنیا رفته. آنتونی این را به یاد نمی‌آورد. اما تمام فیلم در حال یادآوری اوست.
زیگموند فروید در سوگ و مالیخولیا نوشت که در سوگ سالم، فرد آرام آرام از موضوعِ ازدست‌رفته جدا می‌شود. اما در مالیخولیا، آن جدایی صورت نمی‌گیرد، موضوع درون من می‌ماند و من را تهی می‌کند. در فرانسه به این پدیده après-coup می‌گویند: ضربه‌ای که در گذشته خورده‌ایم، اما اثرش بعدها، در فراذهن ما و غیرمنتظره، خود را نشان می‌دهد.
آنتونی شاید لوسی را به یاد نیاورد، اما غیاب او را به یاد می‌آورد. تمام آن لحظه‌های کوتاه اشک آلودش، بدون دلیل ظاهری، شاید همان یاد‌آوری بدنِ سوگوار است. این، یکی از دردناک‌ترین یافته‌های مطالعات بالینی زوال عقل است: سرکوب از کار می‌افتد، اما درد نه.

لوسی چطوره؟ اون نقاشی‌هاش چطورن؟
زیگموند فروید، «سوگ و مالیخولیا» (۱۹۱۷). ترجمه‌های فارسی این مقاله در گزیده‌های آثار فروید موجود است. مفهوم après-coup در ادبیات روانکاوی فرانسوی، خصوصاً نزد ژاک لاکان، گسترش یافته است.Freud, Mourning and Melancholia (1917); Lacan on après-coup / Nachträglichkeit
به زبان ساده

لوسی، دختر دیگر آنتونی، در حادثه‌ای کشته شده. آنتونی به یاد نمی‌آورد، اما تمام فیلم در حال یادآوری اوست. سوگ سرکوب‌شده، از پنجره برمی‌گردد.

۰۶

داغ مبهم: سوگ بی‌مرگ

نظریه داغ مبهم · پاولین باس

پاولین باس، خانواده‌درمانگر آمریکایی، در دهه‌ی ۱۹۹۰ مفهومی معرفی کرد که بدون آن، فهم تجربه‌ی مراقب ممکن نیست: داغ مبهم (Ambiguous Loss). در کتاب همنام (۱۹۹۹) و کتاب دوست داشتن کسی که زوال عقل دارد (۲۰۱۱) این مفهوم را بسط داد.
داغ مبهم یعنی فقدانی که آیین ندارد. وقتی کسی می‌میرد، تشییع هست، سوگ هست، خاطره هست. اما وقتی کسی هست ولی نیست، بدنش زنده، اما رابطه‌اش از دست رفته، خانواده در یک محنت بی‌مرز گرفتار می‌شود.
در فیلم، آنه (با بازی اولیویا کلمن) این تجربه را زندگی می‌کند. او هم باید مادری کند برای پدری که گاه او را به جا نمی‌آورد، هم باید زندگی زناشویی خود را نگه دارد، هم باید سوگوار پدری باشد که هنوز در اتاق کناری است. صحنه‌ای که آنه در یک رؤیا یا فانتزی، بالش را روی سر پدر می‌گذارد، صحنه‌ای از قتل نیست. صحنه‌ای از گناه‌آلودی مراقب است: آن لحظه‌ی صادقانه‌ای که هر مراقب در اعماق وجودش با آن روبه‌رو می‌شود و از آن می‌ترسد.
زلر این صحنه را عمداً مبهم می‌گذارد، چون داغ، مبهم است. آنه قاتل نیست. آنه دختری است که اجازه‌ی سوگ ندارد، چون پدر هنوز نفس می‌کشد.

بابا، تو باید بفهمی. من نمی‌تونم تا آخر عمر کنارت باشم.
پاولین باس، داغ مبهم، انتشارات هاروارد، ۱۹۹۹. و کتاب دوست داشتن کسی که زوال عقل دارد، انتشارات جوسی-باس، ۲۰۱۱. اطمینان از وجود ترجمه فارسی این دو کتاب ندارم، اما مفهوم «داغ مبهم» در ادبیات خانواده‌درمانی فارسی به‌تدریج راه یافته است.Boss, Ambiguous Loss (Harvard, 1999); Boss, Loving Someone Who Has Dementia (Jossey-Bass, 2011)
به زبان ساده

مراقب از کسی که هنوز هست، اما دیگر نیست، هم مراقبت هم سوگواری می‌کند. سوگی بدون مرگ، فقدانی بدون آیین. نام‌گذاری این تجربه، اولین گام رهاسازی است.

۰۷

«من مامانم رو می‌خوام»: دلبستگی پایان عمر

نظریه دلبستگی · بولبی، ماگای

جان بولبی، روان‌پزشک بریتانیایی، نظریه‌ی دلبستگی را در سه‌گانه‌ای تاریخی (دلبستگی ۱۹۶۹، جدایی ۱۹۷۳، فقدان ۱۹۸۰) بنیان نهاد. ایده‌ی محوری این بود: انسان، از تولد، یک نظام درونی برای جست‌وجوی چهره‌ی دلبستگی دارد. در کودکی، این نظام در پی مادر فعال است. در بزرگ‌سالی، در پی شریک عشقی، دوست نزدیک، خانواده.
کارول ماگای و همکارانش در یک مطالعه‌ی مهم در ژورنال جرونتولوژی (۱۹۹۸) نشان دادند که در مراحل پیشرفته‌ی زوال عقل، نظام دلبستگی بازفعال می‌شود، حتی وقتی بیمار فرد دلبسته‌ی بزرگ‌سالی‌اش را به یاد ندارد. ذهن، در فقدان آن چهره‌ها، به چهره‌ی نخستین برمی‌گردد: مادر.
وقتی آنتونی در یکی از تکان‌دهنده‌ترین صحنه‌های فیلم، در آغوش پرستاری ناشناس به گریه می‌گوید: «من مامانم رو می‌خوام. من مامانم رو می‌خوام»، این یک واپس‌روی نیست. این بازفعالی نظام دلبستگی است. این صادقانه‌ترین لحظه‌ی فیلم است: مردی هشتادوسه‌ساله که می‌فهمد در حال رفتن است و آخرین لنگری که در روان او باقی مانده، یاد آن آغوش نخستین است.
اروین یالوم در خیره به خورشید (۲۰۰۸) درباره‌ی اضطراب مرگ می‌نویسد و می‌گوید در پایان عمر، نه ترس از خود مرگ، که تنهایی در روبرویی با مرگ فرد را در هم می‌شکند. آن آغوش نخستین، در ذهن، آخرین پادزهر این تنهایی است.

من مامانم رو می‌خوام. من مامانم رو می‌خوام.
جان بولبی، سه‌گانه‌ی دلبستگی، جدایی، فقدان (۱۹۶۹، ۱۹۷۳، ۱۹۸۰). ترجمه‌های فارسی پراکنده موجود است؛ خصوصاً دلبستگی به فارسی ترجمه شده. کارول ماگای و دیان کوهن، «سبک‌های دلبستگی و رفتار پرخاشگرانه در زوال عقل»، ژورنال جرونتولوژی (۱۹۹۸). اروین یالوم، خیره به خورشید، ترجمه‌ی فارسی موجود است.Bowlby, Attachment, Separation, Loss (1969-1980); Magai & Cohen, J Gerontol B Psychol Sci Soc Sci (1998); Yalom, Staring at the Sun (2008)
به زبان ساده

در آخرین مراحل زوال عقل، نظام دلبستگی فعال می‌شود و ذهن در پی چهره‌ی نخستین، یعنی مادر، می‌گردد. آخرین لنگرگاه روانی، آن آغوش نخستین است.

۰۸

سینمای ذهن: راوی نامعتبر به‌مثابه پروژه‌ی اخلاقی

روایت‌شناسی روان‌شناختی · بروکمایر، هیدن

زلر در گفت‌وگو با گاردین گفت: «تجربه‌ی زوال عقل یک خطای پیوسته و طولانی است.» این جمله نه استعاره، که یک تعریف فنی است. در سینما، continuity error اشتباهی است که در صحنه‌ای از یک فیلم رخ می‌دهد و ادامه‌ی منطقی صحنه‌ی قبلی نیست. زلر این خطا را با روش روایی به فیلم تبدیل کرد.
بازیگران عوض می‌شوند. آنه را گاهی اولیویا کلمن بازی می‌کند و گاهی اولیویا ویلیامز. شوهر آنه را گاهی روفس سیول و گاهی مارک گتیس. کاشی آشپزخانه از زرد به آبی می‌رود. صحنه‌ی مرغ سوخاری در ساعت‌های مختلف تکرار می‌شود. این‌ها خطای فیلم‌ساز نیستند، روایت‌اند.
ینس بروکمایر در کتاب فراتر از فقدان: روایت‌های دمانس (آکسفورد، ۲۰۱۴) نشان می‌دهند که بیمار زوال عقل، خود راوی است، نه فقط موضوع روایت دیگران. اما راویِ نامعتبر. وقتی فیلم‌سازی این نامعتبری را درون فرم فیلم می‌آورد، یک کار اخلاقی انجام می‌دهد: تماشاگر را وادار می‌کند که از درون این بیماری احساس کند، نه از بیرون قضاوت.
این، تفاوت پدر با ده‌ها فیلم دیگر درباره‌ی زوال عقل است. آن فیلم‌ها به ما می‌گویند زوال عقل دردناک است. پدر ما را به درون آن درد می‌برد و می‌گوید این یعنی چه.

دقیقاً من کی‌ام؟
ینس بروکمایر و همکاران، فراتر از فقدان: روایت‌های دمانس، انتشارات آکسفورد، ۲۰۱۴. جولیان هیوز، استیون لاو و استیون سَبَت، دمانس: ذهن، معنا و شخص، انتشارات آکسفورد، ۲۰۰۶. اطمینان از وجود ترجمه فارسی این دو کتاب ندارم.Hydén, Lindemann & Brockmeier, Beyond Loss: Dementia, Identity, Personhood (Oxford, 2014); Hughes, Louw & Sabat, Dementia: Mind, Meaning, and the Person (Oxford, 2006)
به زبان ساده

زلر دوربین را داخل سر آنتونی گذاشته. بازیگرگردانی، تغییر آپارتمان، و سفر رنگ زرد به آبی، خطاهای ذهن یک بیمار را نه «نمایش» می‌دهند، بلکه به ما تفهیم می کنند.

"
حس می‌کنم انگار همه‌ی برگ‌هام رو از دست می‌دم.
شاخه‌ها، و باد، و بارون.
— آنتونی، فیلم پدر (۲۰۲۰)
کاربرد عملی

5 کاربرد بالینی از دل این تحلیل

چیزهایی که از دل تحلیل این فیلم بیرون اومد — برای هرکسی که میخواد آدم‌ها رو بهتر بفهمه.

۱

تایید هیجانی: واردشدن به جهان احساس بیمار

نائومی فیل، مددکار اجتماعی آمریکایی، در دهه‌ی ۸۰ میلادی روشی به نام تایید هیجانی (Validation Therapy) بنیان نهاد و در کتاب پیشرفت اعتباری یا تایید هیجانی (۱۹۹۲) آن را تدوین کرد. ایده‌ی اصلی ساده اما گاها رادیکال است: وقتی بیمار زوال عقل چیزی می‌گوید که از نظر واقعیت بیرونی غلط است (مثلاً «مادرم منتظرمه»)، تصحیح کردن او نه تنها کمک نمی‌کند، که زخم تازه‌ای هم اضافه می‌کند. تایید هیجانی یعنی واردشدن به جهان احساس بیمار، نه جهان واقعیت. درمانگر و مراقب باید بپرسند: «این فرد، در این لحظه، چه احساسی دارد و این احساس به چه نیازی اشاره می‌کند؟» سپس آن احساس و نیاز را پاسخ دهند، نه واقعیت ظاهری گفته را.

مثال مکالمه

مادر بیمار (۸۲ ساله، با زوال عقل میانه) به دختر خود می‌گوید: «بابام داره میاد دنبالم. باید آماده شم.»

پاسخ نسخه‌ی قدیمی، تصحیح‌گر:
دختر: «مامان، بابات سی سال پیش مرده. این رو هزار بار گفتم بهت.»
نتیجه: مادر یا گیج می‌شود، یا غمگین، یا عصبانی. زخم تازه می‌شود.

پاسخ با تایید هیجانی:
دختر: «دلت برای بابات تنگ شده، نه؟ بگو ازش، چی یادت میاد؟»
مادر: «همیشه برام بستنی می‌خرید…»
دختر: «چه بستنی‌ای دوست داشتی؟»
نتیجه: مادر در رابطه می‌ماند، احساس امنیت دارد، و نیاز ناخودآگاهش (که شاید همان نیاز به امنیت کودکی بود) پاسخ گرفته.

۲

مراقبت شخص‌محور و تکنیک مرور زندگی

تام کیتوود تأکید کرد که شخص‌بودگی در رابطه شکل می‌گیرد. بیماری که با او مثل جسم رفتار شود، شخص‌بودگی‌اش زودتر فرومی‌ریزد. در اتاق درمان، می‌توان از تکنیک مرور زندگی (Life Review) که رابرت باتلر در ۱۹۶۳ معرفی کرد استفاده کرد: کمک به بیمار تا داستان زندگی خود را، حتی به‌صورت گسسته، بازگو کند. عکس‌ها، موسیقی، عطرها، غذاها همه می‌توانند لنگرگاه باشند. هدف نه تصحیح حافظه، که زنده‌نگه‌داشتن شخص است.

مثال مکالمه

درمانگر با همکاری دختر بیمار، آلبوم عکس قدیمی او را آماده می‌کند.

درمانگر: «خانم، این عکست با شوهر مرحومت رو ببینم. کجا بودید؟»
بیمار: «نمی‌دونم. شاید لب دریا.»
درمانگر: «چه دریایی به نظرت؟»
بیمار: «بابلسر، شاید. آره، بابلسر.»
درمانگر: «از بابلسر بگو. صداش، بوش، چه چیزی یادت میاد؟»
بیمار (لبخند می‌زند): «شوهرم همیشه می‌گفت موج‌ها صدای خنده‌ی خداست.»

نکته: صحت تاریخی ماجرا اهمیت ندارد. زنده‌بودن شخص در آن لحظه اهمیت دارد. درمانگر شخص‌بودگی را در رابطه نگه می‌دارد.

۳

نام‌گذاری داغ مبهم برای مراقب

پاولین باس می‌گوید بزرگ‌ترین رنج مراقب، نه خستگی فیزیکی، بلکه داغی است که هیچ‌کس نمی‌بیند. در فیلم، آنه در آن صحنه‌ی فانتزی خفه‌کردن، نه قاتل، بلکه داغ‌داری است که اجازه‌ی سوگ ندارد. هیچ‌کس به او نگفته که حقش است سوگوار باشد، چون پدرش هنوز نفس می‌کشد. درمانگر می‌تواند اولین کسی باشد که این داغ را نام‌گذاری می‌کند. و گاهی، نام‌گذاری، نیمی از درمان است.

مثال مکالمه

زن چهل‌ساله که از پدرِ مبتلا به آلزایمر مراقبت می‌کند، در جلسه می‌گوید:
«بابام هنوز زنده‌ست، ولی انگار دیگه نیست. من چم شده؟ چرا گاهی آرزو می‌کنم تموم بشه؟ من چه دختر بدی‌ام.»

پاسخ نسخه‌ی اول:
درمانگر: «نباید این‌طور فکر کنی. باید قوی باشی.»
نتیجه: مراجع شرم خود را عمیق‌تر می‌کند.

پاسخ دوم:
درمانگر: «این تجربه اسم داره: داغ مبهم. تو داری برای کسی که هنوز نفس می‌کشه سوگواری می‌کنی، و هیچ آیینی برای این سوگ نیست. این خیانت نیست. این صادقانه‌ترین شکل عشق توئه.»

نتیجه: مراجع برای اولین بار حس می‌کند تجربه‌اش پذیرفته شده. شرم رها می‌شود. کار درمانی واقعی شروع می‌شود.

۴

وقتی حافظه می‌رود، بدن می‌ماند

توماس فوکس در آثار خود نشان می‌دهد که حتی وقتی حافظه‌ی روایی از بین می‌رود، حافظه‌ی بدن می‌ماند. بیمار ممکن است نام نوه‌اش را به یاد نیاورد، اما هنوز ملودی محبوبش را زمزمه کند. هنوز با شنیدن یک عطر آشنا، چشمانش پر از اشک شود. هنوز با لمس یک پارچه‌ی کودکی، آرام بگیرد. درمانگر و مراقب باید این لایه را بشناسند و از آن کمک بگیرند، چون این، آخرین خود باقی‌مانده است.

مثال مکالمه

صحنه‌ی فیلم:آنتونی با شنیدن «صیادان مروارید» اثر بیزه، بی‌دلیل ظاهری اشک می‌ریزد. کلمات را گم کرده، نام آهنگساز را نمی‌داند، خاطره‌ی اولین باری که این آهنگ را شنید را به یاد ندارد. اما بدنش هنوز این موسیقی را می‌شناسد.

کاربرد در درمان و مراقبت:
از خانواده‌ی بیمار بپرسید: کدام موسیقی را در جوانی دوست داشت؟ کدام عطر مادرش را در ذهن می‌آورد؟ کدام غذای خانگی، صدایی، پارچه‌ای، یا تصویری، برایش به نوعی شبیه لنگرگاه است؟
این لنگرگاه‌ها را در روتین مراقبت بگنجانید. وقتی بیمار آشفته می‌شود، پیش از هر کلمه‌ای، یکی از این لنگرگاه‌ها را فعال کنید: یک قطعه موسیقی، یک پتوی آشنا، عطر مادر.

۵

حضور همراهی کننده در پایان عمر

ویلفرد بیون، روانکاو بریتانیایی، در یادگیری از تجربه (۱۹۶۲) مفهوم دربرگیری یا همراهی (containment) را برای رابطه‌ی مادر و نوزاد توصیف کرد: مادر، اضطراب فروکاسته‌نشدنی نوزاد را در درون خود می‌گیرد، آن را تحمل می‌کند، و آرام‌شده بازمی‌گرداند. اما همان مفهوم، در پایان عمر هم کار می‌کند. بیماری که می‌گوید «من کی‌ام؟»، نیازی به پاسخ دانستنی ندارد. نیازی به حضور دربردارنده دارد. درمانگر، پرستار، یا فرد عزیز می‌تواند این حضور باشد. سکوت همراه، گاهی از هزار کلمه گویاتر است.

مثال مکالمه

صحنه‌ی پایانی فیلم: آنتونی در اتاق خانه‌ی سالمندان، گریان و گیج، به پرستار می‌گوید:
آنتونی: «من کی‌ام؟ دقیقاً من کی‌ام؟»

پاسخ نسخه‌ی ساده:
پرستار: «شما آقای آنتونی هستید، هشتادوسه ساله، پدر آنه، و امروز…»
نتیجه: اطلاعات بیشتر، آشفتگی بیشتر.

پاسخ همراهی کننده (که در فیلم می‌بینیم):
پرستار آرام دستش را روی دست آنتونی می‌گذارد. لبخند می‌زند. می‌گوید: «شما تونی هستید. الان اینجا با منی. بیرون آفتابیه. می‌خواین بریم پارک، یه چرخی بزنیم؟»
آنتونی نفس عمیقی می‌کشد. کمی آرام می‌شود.

این، دربرگیری یا همان همراهی که بیون میگوید است: بدون توضیح، بدون تصحیح، بدون اطلاعات. فقط حضور. فقط لمس. فقط دعوت به یک کنش ساده‌ی مشترک. این، آن چیزی است که در پایان عمر، از همه‌ی کلمات گویاتر است.

گوش بدید

تحلیل کامل رو بشنوید

قسمت بعدی
اپیزود ۰۴ — عشق

عشق، مراقبت، پایان

هر هفته یه تحلیل جدید

شماره‌تون رو بذارید تا هر اپیزود جدید رو زودتر از بقیه بشنوید.

نظر شما درباره این تحلیل

دیدگاه و تجربه بالینی خود را با ما به اشتراک بگذارید

0 نظر